تبليغاتX
با تو به آسمان ها میروم

 

آنگاه که غواص بيرحم احساس

 

اشکهايت را

 

چون مرواريدى غلطان

 

 ازدرياى چشمانت بيرون مى کشد

 

 يا نهيبى بر خود مى لرزم

 

 کسى مى گويد

 

اشکش را نمى بينى؟

 

 دردش را نمى فهمى؟

 

وآنگاه که قطره هاى اشکت

 

از پهنه صورت ميگذرد

 

وگل لبخند برلبانت مى شکفد

 

گويى

 

 باغرور همانند طلوع خورشيد

 

ومتانتى چون شب مهتابى صحرا

 

تمام زيبا ييها راشادمانه

 

به من هديه کرده اى.***

+ نوشته شده در ساعت 23:31 توسط ..::نفس بریده::.. |


تمام امشب را به تو فکر خواهم کرد .ميان تمام سکوتي که کوچه ها را پر کرده است و به تصوير تو نگاه خواهم کرد و به چشمهاي مظلوم و باهوشت وقتي که آن پيراهن خونين رنگ را بر تن کرده بودي! حتي يک لحظه هم اين روزهاي تلخي که گذرانده اي را تصور مي کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام امشب را به تو فکر مي کنم ! و به همه غصه هايي که توي دلت انبار کرده اند!قول ميدهم!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:41 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

 

سلام به همه ی دوستای گلم

ببخشید یه مدت نبودم و حواب مهربونیاتونو ندادم

با من باشید.......

                            ارادتمند:پریـسا

+ نوشته شده در ساعت 23:27 توسط ..::نفس بریده::.. |


  دوست مي دارم دوست هر كسي را كه چو من پنجره را مي خواهد شاپرك، زنجره را مي خواهد هر كسي را كه به كس كاري نيست هيچ آزاري نيست بر سرش سايه سيما ني ديواري نيست و ز ديوار دلش 

مي گيرد چون قناري به قفس مي ميرد وبه هر ديوار وحصاري كه نظر مي كند او پنجره را مي جويد و به خود مي گويد : چهره پنجره زيباست خيال انگيزاست هر چه ديوار ملال انگيز است ... همه كس با خبر از اين همه زيبايي نيست همه كس طالب زيبايي نيست.

 

+ نوشته شده در ساعت 23:45 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

+ نوشته شده در ساعت 18:56 توسط ..::نفس بریده::.. |


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

 اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

 گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند شود مرهم

براي دلبرش آندم شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

 به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

 که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

 نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت


اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده در ساعت 18:48 توسط ..::نفس بریده::.. |


+ نوشته شده در ساعت 13:31 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

دلم گرفت اي هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار
تو اين سکوت
چه بي صدا
نفس نفس
از اين نا مهربوني ها
دارم از غصه ميميرم
رفيق روز تنهايي يه روز دستاتو ميگيرم
تو اين شب گريه ميتوني پناه هق هقم باشي
تو اي هم زاد هم خونه
چي ميشه عاشقم باشي
دوباره من
دوباره تو
دوباره عشق
دوباره ما
دو هم نفس
دو هم زبون
دو هم سفر
دو هم صدا
تو اي پايان تنهايي
پناه آخر من باش
تو اين شب مرگي پاييز
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات
شبم روشن ترين باشه
ميخوام آيينه ي خونه با چشمات هم نشين باشه
 
دلم گرفت اي هم نفس
پرم شکست تو اين قفس
تو اين غبار
تو اين سکوت
چه بي صدا
نفس نفس

+ نوشته شده در ساعت 16:48 توسط ..::نفس بریده::.. |


                                 تقدیم به تو که زیبا ترین لبخند خدایی

 

به نام خدایی که ناقوس قلب را برای نواختن آهنگ محبت به صدا در آورد

 

حصار کلمات را می شکنم

 

برای از تو گفتن نیازی به کلام نیست

 از تو که بگویم اشک بی بهانه از آسمان نگاهم میبارد

 واژه ها در افکارم میجوشند و جملات نوک قلمم به رقص در می آیند

 این بار به خاطر تو قلبم را به دست میگیرم و پا بر جاده ی عشق  میگذارم و عشق چه زیبا ما

  میسازد بی آنکه من را از بین ببرد

 اولین عشق در زندگی روزی بود که تو را دیدم

وقتی به چشمانت نگریستم دوباره متولد شدم

 وقتی خنده هایت را دیدم شوق با تو بودن در دلم اوج گرفت

 وقتی صدای مهربانت را شنیدم دیوانه شدم

و محبت را در پاکی نگاهت معنا کردم.و صداقت را در وجودت احساس کردم

 ومعنای واقعی عشق را فهمیدم

و حال عاشقانه التماست میکنم که کنارم بمانی.

صدایم کن تا با تو بر بالهای با بنشینم و به رویا سفر کنم

صدایم کن تا هم صدایت شوم

, هم صدای تمام سکوت پر معنایت.

آری,من از اعماق وجودم صدایت را میشنوم...........

 من تو را از از لابه لای شب بو ها احساس کردم

بوی گل دوست داشتنی شقایق میدادی

کوزه ی  لبریز از عشقت را به سویم آوردی.

حسی آشنا مرا فرا گرفت

کاسه ی تنهاییم را به سویت دراز کردم تا جرعه ای عشق بنوشم

خود را سبک بال تر از همیشه یافتم.

 من حقیر تر از آنم که با جرعه ی عشق تو سرشته شوم.اما چه کنم؟!

 هوس تشنگی مرا حوای بوالهوس کرد.

 نمی گویم عاشقم نمی گویم دوستت دارم,

تو خود قضاوت کن حالا که تمام زندگی من شده ای

 آیا میتوان اندازهی ی تمام خواستنی ها تو را نخواست؟؟؟؟

 مانند قاصدکی شده ام  كه اسير دست باد ميشود,

من با تو بودن را در رؤياهايم تمرين كردم.

بدان دلي هست كه به خلوت ميتپد و با بودنت جان ميگيرد.

 مينويسم از غربت بي تو بودن

نيستي اما از من به خود نزديك تري

صداي ثانيه ها مژده ي وصال ميدهد.

دوست دارم از سنگ ها و فلز ها فاصله بگيرم و به تو نزديك شوم,

روبه رويت بنشينم وبا تو حرف بزنم

 حرفي از جنس دلهاي بي قرار

 از جنس سكوت

  سكوتي از جنس دل و دلي لبريز از شوق عاشقي 

                                                                           پریسا    

 

       

عاشقت شدم

                                                                        

                                                                                                                  

+ نوشته شده در ساعت 21:40 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچ کس غصه این را که چنین کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف درش میجوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:28 توسط ..::نفس بریده::.. |


چنان از زندگی دلتنگ و دلگیرم


                                       که روز مرگ خود را عاشقانه جشن میگیرم
خدایا


خسته شدم


راحتم کن از این زندگی


دارم جون میکنم


چرا هیچ کس نمی فهمه؟

تنهايي...


 

+ نوشته شده در ساعت 17:42 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

 

 

ستاره ها رو امشب از آسمون ها بردند

 

یادش بخیر چشامون اونا رو می شمردند

 

وقتی تو بودی بودند وقتی تو رفتی رفتند

 

اونا دلمو شکستند در آسمون رو بستند

 

اگه بیای دوباره کاری برام نداره

 

یه آسمون می سازم با صدهزار ستاره

 

ابر سیاه غصّه تو آسمون نشسته

 

ستاره ها رو انگار یکی زده شکسته

 

+ نوشته شده در ساعت 21:4 توسط ..::نفس بریده::.. |



سلام آهنگ هر سازم

                             سلام اي زندگي سازم

 تمام هستي ام را من به چشماي تو مي بازم

 چشات همرنگ خورشيده

                               قشنگه صبح اميده 

  ميون اين همه گلها چشام تنها تو را ديده 

تو عطر رازقي هستي تو شوق عاشقي هستي

نجابت از تو مي باره

تو مثل زندگي هستي

به اميد سلام عشق هميشه از تو ميخوانم توي تبعيد و تنهايي

                         به ياد تو که مي مانم

 

+ نوشته شده در ساعت 21:0 توسط ..::نفس بریده::.. |



 

اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم

 

نقاشي روي ديوار بود.

 

اي كاش كودك بودم ،

 

 تا از ته دل مي خنديدم،

 

نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.

 

+ نوشته شده در ساعت 20:45 توسط ..::نفس بریده::.. |


بگو آخه جرمم چیه

                      که باید این جور بسوزم

هیچی نگم

               داد نزنم

                             لبامو رو هم بدوزم؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 22:8 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

 

همه دنیای منی....

+ نوشته شده در ساعت 23:33 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني


از درت روي نتابم چه بخواني چه براني

 

دل من ميل تو دارد چه بجويي چه نجويي


ديده ام جاي تو باشد چه بماني چه نماني

 

من که بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي


جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني

 

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني


بوسه يي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

 

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي

 
ور بکوشي ز دل من بگريزي نتواني

 

دل من سوي تو ايد بزني يا بپذيري

 
بوسه ات جان بفزايد بدهي يا بستاني

 

جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي


شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني

 

+ نوشته شده در ساعت 20:23 توسط ..::نفس بریده::.. |


 

پلکها را بتکان

 
بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

 
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

 
و مزامیر شب اندام تو را


مثل یک قطعه آواز به تو جذب کند

 
و پارسایی در آنجا که تو را حواهد گفت:


بهترین چیز رسیدن به نگاهی است


که از حادثه عشق تر است

 

بی تو

 

+ نوشته شده در ساعت 20:18 توسط ..::نفس بریده::.. |


در دياري كه در او نيست كسي يار كسي

 
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي


هر كس آزار منِ زار پسنديد ولي

 
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي

 
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد

 
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي

 
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من

 
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي

 
سود بازار محبت همه آه سرد است

 
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي

 
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد

 
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي

 
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد

 
بارالها ! كه عزيزي نشود خوار كسي

 
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

 
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي


لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما


نشود يار كسي تا نشود باركسي

 
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل

 
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي

 

+ نوشته شده در ساعت 21:43 توسط ..::نفس بریده::.. |


یک لحظه در این ناله سرا شاد نبودیم

 

بی محنت و بی ناله و فریاد نبودیم

 

                        گویی گل ما با غم و اندوه سرشتند

 

                          کاندر همه عمر دمی شاد نبودیم

 

یک عمر مرا تیشه به سر زد فلک پیر

 

  بی پیر ندانست که فرهاد نبودیم

 

                           از ساده دلی بود که در دام فتادیم

 

                            آگه ز ستمکاری صیاد نبودیم

 

   دیروز نبودیم اگر کوفته جانا

 

امروز به سرسختی پولاد نبودیم

+ نوشته شده در ساعت 21:22 توسط ..::نفس بریده::.. |